تبليغاتX
LIFE
LIFE

زندگی

کلاس علوم
 

 

    معلم : خوب بچه ها شیطنت بسه بریم سر درس امروزمون  ( رعد و برق ) !!!

  خوب بچه ها فکر می کنم همتون تا اندازه ای دربارش شنیدین خوب کی داوطلب می شه؟

  ــ  آقا ما بگیم ... آقا ما ... آقا ما می دونیم ...

 معلم :خیلی خوب خیلی خوب  شلوغش نکنید احمد جان شما  بگو .

احمد: آقا اجازه ؟!  رعد و برف از ابر می یاد آقا .

معلم : آفرین ...خوب؟

احمد : همین دیگه آقا از ابر میاد !

ــ صدای خنده بچه ها کلاس رو پر می کنه !!!

و محمد هم می خندد !

معلم :

احمد جان باید توضیح بیشتری بدی خوب کی می تونه ...؟

ــ آقا ما ... آقا ما بلدیم ..

معلم : علی جان شما بگو پسرم !

علی : آقا بابا بزرگمون می گه وقتی اجنه دعواشون می شه نعره که می کشن آسمون قل

 قل می شه  !!!

ــ باز هم خنده بچه ها !

و محمد هم می خندد !

معلم : نه پسرم اینا خرافاته  ! دلایل علمی داره که براتون می گم ... خوب دیگه کی می

تونه؟

سینا جان شما بگو ببینم !

سینا : آقا ابرا که به هم می خورن رعد و برق می شه صداشم زودتر میاد بعد برقش !!!

اینبار معلم هم لبخندی می زنه و می گه : اولش درست بود اما آقا سینا اول نورش میاد بعد

صدا که اونم توی درس امروز براتون توضیح می دم !

خوب بچه ها یه دست براش بزنید که تا اندازه ای از بقیه کاملتر گفت !

محمد همچنان می خندد!!!

خوب بچه ها حالا من براتون بیشتر توضیح می دم !

وقتی دو تا ابر با بارهای مختلف مثبت و منفی به هم برخورد کنن تخلیه بار الکتریکی صورت

 می گیره در نتیجه ...

محمد جان شما چرا می خندی؟

از اول کلاس تا حالا داری می خندی!

چیز خنده داری شنیدی به ما هم بگو!!!

محمد باز هم می خندد !

معلم : با دلخوری محمد با تو ام !!؟؟

 

محمد: آخه آقا اجازه حرفای همه خنده دار بود دیگه همه اشتباه گفتن ... آقا حتی خود

شما !!!!!!!!!!!!

اینبار دیگه معلم عصبانی می شه و می گه: محمد اگه احساس می کنی اینجا جای تفریح و

بازی و خندست و حرفای منو بقیه برات مثل لطیفه هستن همین الان برو توی حیاط هر چقد

ر دلت می خواد بخند  دیگه هم مدرسه نیا ...

 فهمیدی؟

با تو ام پاشو برو بیرون ...

محمد:  آخه آقا ... خوب اشتباه گفتین دیگه ...

معلم با عصبانیت بیشتر : خوب آقای دانشمند تو بهتر بلدی بیا اینجا جای من بشین و بگو ببینم

 رعد و برق چیه ؟

هممممممممممممممممم؟

 خوب بگو دیگه ...

علی :  آقا اجازه ؟  زبونشو موش خورده ( خنده بچه ها )

نیما : نه آقا ... عروس رفته گل بچینه !!!( باز هم خنده بچه ها )

معلم : خوب محمد از تو بعید بود هم من هم هه مسئولین مدرسه تو رو بهترین و مودب ترین

 دانش آموز این چند ساله اخیر می دونستیم  ... ثابت کردی که اشتباه می کردیم!

برو بیرون !

فردا هم والدینتو بفرست پیشم!

...

محمد در حالیکه سرشو پایین انداخته بود و سکوت کرده بود و به تمسخر همکلاسی هاش

گوش می کرد به طرف در رفت...

یه لحظه ایستاد و به کلاس نگاه کرد و بعد گفت :

 

 .. ((. والسلام و علی الذی بصوت زجره یسمع زجل الرعود و اذا سبحت به حفیفه السحاب

التمعت صواعق البروق !!! ))

  (( و سلام بر فرشته ای که از صدای غرش او بانگ رعد ها به گوش می رسد و چون ابر ها با

 نواختن تازیانه اش به خروش آیند برق های صاعقه زا بدرخشند ...!!!  ))

                                                                                          صحیفه سجادیه (نیایش سوم!)

 

معلم در حالیکه اشک می ریخت و کلاس پر از سکوت بود رفت و محمد رو بوسید و گفت :

بچه ها از این به بعد سر زنگ علوم اول صحیفه می خونیم ...

 

نوشته شده توسط elahe در یکشنبه پنجم خرداد 1387 | موضوع:
نوشته شده توسط elahe در یکشنبه پنجم خرداد 1387 | موضوع:
نوشته شده توسط elahe در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 | موضوع:
قرن ما...
 

قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت، كه
كبوتر با كبوتر، باز با باز
نبود شعار پرواز
واي بر ما كه تصور كرديم
عشق را بايد كشت
در چنين قرني كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن
ديوانگي است
درماندگي است
شرمندگي است

قرن، قرن آتش نيست
قرن يك هواي تازه است
فكرها را شستشويي لازم است
گم شديم گر در ميان خويشتن
جستجويي لازم است
نازنين ها، از سياهي تا سفيدي را سفر بايد كنيم

خرسند شديم
از اين كه امروز
رنگي دگر است
نه رنگ ديروز
تا شب نشده
رنگ دگر شد
گفتند از اين نكته
هزار نكته بياموز

 


 

نوشته شده توسط elahe در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 | موضوع:
رفتار با افراد در جمع
از پير زني كه بسيار شوخ طبع و شاددل بود، جمله‌اي شنيده بودم.
كلي داستان و حكايت و شعر و مثل بلد بود، و هر چند ساعت كه كنارش مي‌نشستي، احساس خستگي و بي‌حوصلگي نمي‌كردي. آنقدر تعريف مي‌كرد و مي‌خنديد و مي‌خنداند كه تازه مي‌شدي.
فعلها را ماضي نوشتم، نه به خاطر اينكه اتفاقي برايش افتاده يا ... . فقط چون مدتهاست نديدمش. اما خوب چيزهايي از آن مثلها و روايتهاي كوچه- خانگيش آنقدر پررنگ بوده است كه سر هر اتفاقي ياد يكي از آنها مي‌افتم.

مي‌گفت: "من شوهري داشتم (شوهرش مرده) كه خيلي من را دوست داشت، و خيلي نازم را مي‌كشيد و لي لي به لالايم مي‌گذاشت، اما عين همه مردهاي آن موقع، مردانگيش را اين مي‌دانست كه تو جمع با من بداخلاقي كند و پيش مردم راه و بيراه بخواهد من را خيط كند (واژه‌هاي خود پير زن). من هم هر وقت بعد از اين كارهايش مي‌خواست، باز دورم بچرخد كه مثلن از دلم در بيآيد، بهش مي‌گفتم نه توي خلا ماچم كن، نه پيش مردم خوارم كن." و بعد خودش از خنده ريسه مي‌رفت و من هم همراهش.

ولي موضوع اين است كه نه فقط مردان، خيلي از ماها (انسانها) برايمان ساده و هميشگي شده است كه تو جمع به آدمها بي‌احترامي كنيم و بعد با يك عذرخواهي ساده، از خود آن فرد، همه چيز را حل شده فرض كنيم و رابطه را با يك نخ چند بار پاره شده، باز نگه داريم. شايد يكي از دلايلش هم اين است كه نمي‌خواهيم از غرور تاريخي، استبداد و يا خودرايي خودمان كوتاه بيآييم. يا شايد اين هم نمايشي از قدرت است كه اجازه مي‌دهد، با آدمها بالا به پايين، توهين آميز و نامحترمانه برخورد كنيم و اين رفتار را به عنوان نشانه‌اي از قدرتمان براي ديگران باقي بگذاريم. چون وقتي با كسي در جمع نامحترمانه برخورد كردي و بعد آن آدم همچنان به تو نزديك ماند (چون قبلن از خودش دلجويي كرده‌اي به طور شخصي، بدون اين كه افراد ديگر از اين باخبر باشند.)، بقيه تصور مي‌كنند يا رفتار تو فقط از نظر آنها(هر كس در تصور خودش به تنهايي) نامحترمانه بوده است و خوب به نظرشان شك مي‌كنند، يا تصور مي كنند تو آنقدر ارزشمندي كه بي‌احترامي از طرف تو بايد ناديده انگاشته بشود، يا در بدترين حالت تصور مي‌كنند شايد به دلايلي كه آنها نمي‌دانند، بايد از هر واكنشي به بي‌احترامي‌هاي تو پرهيز كرد و ترسيد.
نوشته شده توسط elahe در شنبه دهم آذر 1386 | موضوع: